تبليغاتX
من در آينه


من در آينه

 

 

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 14:43 توسط يكتا| |

سلام دوستان

مثل اينكه اين وبلاگ قبلا" متعلق به شخص ديگه اي بوده.و ظاهرا" حذف شده كه من تونستم اسمش رو به عنوان وبلاگ خودم ثبت كنم.گفتم اين توضيح رو بدم كه دوستان از اشتباه در بيان.

از لطف همگيتون ممنونم.

شاد باشيد و شادي آفرين....

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 8:28 توسط يكتا| |

ديشب خيلي دلم گرفته بود.بغض گلوم رو گرفته بود و نمي خواستم گريه كنم.توي اتاقم نشسته بودم و در رو قفل كردم..دلم هواي خيلي كسا و خيلي جاها و خيلي وقتا رو كرده بود.هيچوقت ادم افسرده اي نبودم و از آدماي افسرده اصلا" خوشم نمي ياد.لي گاهي مثل ديشب خودم يه افسردگي عجيب مي گيرم.نمي دونمشايد بخاطر سكوت خونه بود.يا بخاطر دوري از بچه ها.يا شايد هم حرفاي ناحقي كه ي نفر پيدا ميشه و با نهايت نامردي مي زنه.واسه همينه كه دلم مي خواد خودم رو پنهان كنم.از آدمايي كه اصلا" خوبي و بديشون رو نمي شه تشخيص داد فرار كنم.خدا چرا اين دنيا اينقدر كثيف شده؟بوي تعفن ميده.حسش مي كنم.حالم از خودم هم به هم مي خوره.من مي دونم و نمي دونم كه دارم چه كارايي مي كنم.مشكل من اينه كه تكليفم با خودم مشخص نيست.من اينجوري نبودم.خدا داري امتحانم مي كني؟تو كه خيلي مهربوني.هم همه مي گن هم خودم ديدم.خدا يادته پارسال اين موقع ها بود.هيچوقت اون معجزه ي بزرگت يادم نمي ره.چه شبي بود....تقريبا" داشتم نابود ميشدم زير بار درد.تو دستم و گرفتي.من نبودما .خودت منو بردي يه جايي.يادته؟يه جاي خوب كه نزديكت باشم.چقدر باهام حرف زدي.چقدر دلداريم دادي.همه رو امروز مي فهمم.اون كار بزرگت رو امروز مي فهمم.خدا حالا هم بهم يه درس دادي.دقت كردي هميشه همين موقع هاست.شب قدر.كمكم كن تا بتونم بازم دست تو دستت و پا به پات بيام همونجايي كه مي خواي ببريم.من فقط از تو كمك مي وام.نه از هيشكي ديگه.پس بازم فراموشم نكن.خب؟

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 11:7 توسط يكتا| |

از الان مي خوام يه وبلاگ خصوصي هم داشته باشم.اين وبلاگ يه جورايي مثل يه آينه هست برام.آينه اي كه جلوش وا ميستي و با خودت حرف مي زني.مي خوام از روزهام بگم.شايد بتونم حس كنم چقدر روزهام كسل كننده شده ولي من با اعتماد به نفس كامل ميگم روزهاي من پر از شادي و خوشيه.

ديشب شب قدر بود.يه خبر بد شنيدم.دارم با خودم مي جنگم.سر يه اعتقاد.يعني اعتقادشو دارما شايد سر يه اراده.خدا قدرتش رو بهم بده تا بتونم اون چيزي بشم كه مي خواد.دلم مي خواد تغيير كنم.يه انقلاب بزرگ.يه تغيير اساسي.ذهنم درگيره و پريشون.

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 13:15 توسط يكتا| |


Design By : Night Skin